من زنده بودم و چشمهایم نظاره می کردند
"خانم اینــجا نشــــستن کــه گناه نیست؟"
و چشمان دختـــری که استخاره می کردند
میروی و من می مـــانم و پاهای خسته ام
با تمآنینه نیمکــــت ها را شماره می کردند
نرو که در نبود تو چشـمهای هـــرزه ی من
غفلت صدوبیست وچهارهزار باره می کردند
نه دختـــرک ,پیامبــــــر که نیســـتی آخــــر
مگر پیامبران به گوش خود گوشواره میکردند؟
پلکهایم را می گشایم و دیگر نمی ترســـم
از چشمهایی که خواب مرا نظاره می کردند
سلام دوستای گلم
این آخرین شعرمه
تقدیم به (هر کی خوندو خوشش اومد و نظر داد و ....)
همین شب این هزار غـــــــصه را سحــــر بکن
بــــیا به آســــــمان آبیـــــــت نـــــــظر بــــکن
بیا دمــــی برای حـــــــس خــــوب گفتگـــــــو
میان کوچــــه های خـــــــــواب من گـــذر بکن
بیا که می رود نــــــــــگاه مـن به دوردســـــت
تو همرهـــــــــــی, بروی پلک من ســـفر بکن
بیا که دیــــر می شـــــود نفــــس کشــــیدنم
هوای خســـته ی مـــرا , کـــمی تو تازه تر بکن
کیست درین میـــــانه هـــــــی نصیــحتت کند؟
"برو میان دیـــده اش نشــــین و خون جگر بکن"
بیا کتـــاب ســـــــرنوشت مـــــــرد خســــته را
بگــــــــیر, پاره کــــــن, روایـــــــتی دگــر بــکن
سلام به همه ی دوستای گلم این از آخرین شعرامه که واستون گذاشتم حالشو ببرید
تقدیم به همه ی کسایی که میاند و هوای منا تازه می کنند
و اما من امروز لیدر باشگاه پرسپولیس شدم واینا به همه ی پرسپولیسیا تبریک میگم
من باید کارت هواداری بفروشم اما سخته!!!!!!
من کمک میخوااام
خدایا کمکم کن
در خواب ناز بودم شبی
آمد سراغ من
ز رویش شرم کرد و مرد
آن شب چراغ من
همان شب مرد احساس ناب من
چراغ دیگری دارم
بیا امشب به خواب من
رم گوشیم تو کارگاه افتاد و گم شد
همش تقصیر پریسانه
آخه زنگ زد منم از تو لباس کار گوشیما درآوردم گوشیم افتاد به میز خورد و پایین افتاد
اما فدای سرش
اینم تقدیم بهش:
صبح شده بود
فرشته ایی که تا سپیده بیدار بود
با صدای نوزاد هر شبش از خواب پرید
پدرم که تازه زمینی خریده بود
سوار بر دلهره از راه رسید
"چرا گوسفندان را به چرا نبرده اید؟"
با صدای پدر چرت من درید
گوسفندی که از سوز سرما به خانه پناه برده بود
تنها دفتر مرا تا صبح می جوید
"نوید بی زبان را نزن گناه دارد"
ای کاش مثل گوسفند بی زبان
فردا کسی به داد من خسته می رسید
کـــاش که دلبر همـــه اش ناز بـــــود
اخم نمــــوده که چـــــرا شهره ایــی؟
کـــاش که دیوانــــــگی ام راز بـــــــود
کاش صـــدای دلمان ســـــــاز بـــــود
خنده یــــــمان رو به افـــــق باز بــــود
زهر شـــده تـــرش شــــده چهره اش
وای که دیــــروز چه طنــــــاز بــــــــود
خانـــه یمان گر چــــه که نوساز بـود
پنجـــره اش رو به صــــفا باز بــــــود
در خلــــــــوت تکراری این کوچه ها
خــواب گلــــم ناز تر از نــــاز بــــــود
گر چه ازیـــــن قهر دلم می فــسرد
باز لگامــــــم به خودش می سپرد
ناز کشـــــیدم که بــه من میرســــد
نـــــــاز کشـــــیدن دل وی را نبـــــرد
دل که شفـــق را به فلق میــــرساند
وین خـــردم را به طرف مــــی کـشاند
مـــــــــــرد در ایــــــن را دراز غــــــمش
جز تــــل انــــــدوه بــــرایش نــــمانــــــد
خوانـــــده امش چــــند صبــــاحی خدا
گر چـــه ورا نیـــست ســـزا ایـــــن ردا
چیســـــت دگـــــر آنچه ورا میـــــسزد
جــان که نــــمودم به رهــــش من فدا
هر که دریــــن راه قــــدر می شــــــود
جان خــــودم دســــت به سر میــشود
هیـــچ به جـــز غصـــه نیایــــد تـــــو را
بــــس که دگــــر وقــــت هــــدر میشود
و اما
نسخه ی نهایی شعر رهگذر
رهگذر را دیده به انگور افتاد
شاخه ایی داد بر آورده منم
کاسه و مایه ی ان باده ناب
رهگذر تشنه تر از گرمی راه
"این عنب گر بخورم
عطشم را خواهد کشت
و گناهیست که زنگار به پرونده ی من خواهد زد
می دانم تا بادیه ی دیگر راهی نیست
شهر نزدیک و خدا رحمانتر
می رسم شهر و شود روزگارم بهتر"
در همین فکر عنب از شاخه فتاد
و زنی همچون ماه
ز در باغ برون آمد
دید جوانیست درمانده و تشنه و از راه درازی به گمان وامانده
رهگذر مانده چه بگوید که زن گفت " سلام
خانه ی ما چشم و چراغش اینجا نیست
تو همین سایه نشین
تا برایت اندکی آب و غذا بفرستم"
رهگذر شاد شده
در دلش تنگ شکر
زن زیبا شد و چشم او خیره به در
اندکی بعد
طفلی با طبقی پر ز غذا
رهگذر را به درون خواند فرا
رهگذر رفت كه شايد عطشش محو شود
لب جو تشنگی اش را به درك كرد روانه
و چو سر بالا آورد
آن بهشتی که تمنای دلش بوده و هست
آن که دنبال روش بوده و هست
در میان گل و انگور و دو صد میوه ی گوناگون
حوری ایی دید به چشمش
كه شده طالب فیض
انطرف ان زن زیبای همین قصه ی ما
منتظر مانده که این مرد غریب
عطش های دلش را خواهد کشت.
قصه ی من همه اش این اندک نیست
می دانم قصه ی آن شب من
لا آقل اندكي بعدتر از اين جاریست
ننه ام هیچ دگر بیش نگفت
جالب اینجاست که از ما طفلان
نفری. هیچکسی خواب نرفت
تو بخواب ای گل دردانه ي من
تو به اندازه ی هر واژه ی این نامه تخیل داری
تو برای زن تنهای همین قصه شبی
تا سحر پر ز تبسم می بافی
تو همان طفلی را که طبق را آورد
به کجاها که نمیدانم
می رسانی، خانه اش می سازی
یا نه
به همان مرد غریبی که در این قصه ی من بود
جان تازه نفسی یک رمقی می بخشی
و روانه به دیارش می سازی
من نمی دانم
تو و این مرد و همین طفل و همین باغ و همین زن با هم
شب تو پر ز معمای جهانیست که من
نتوانسته بدانم یعنی چه
هر چه هست و نیست همين است كه ميبيني
همین قدر كه من می دانم
قصه ی تو تا سحر ،شهر،افق
پنجره ،مرگ و همه ي این ها جاریست.
دیروز
من
فردا
دو ماه دیگه
خداحافظ
اینا منا گیج میکنه اما من دیوونم
آخه چرا باید دستام خالی باشه
وقتی که نگاهم اونقدری هست که ادای آسمونا را در بیاره
فردا داره میاد
تندتر از دلتنگیم
اما وقتی دوماه گذشت تو دلیلی واسه دیروز نداری
و من میلی به تکرار
شاید بهتر باشه تو دوماه فکر کنی و من دو ماه تنها....؟
اما بعد از دوماه
تو
من
کسی اینا را تعریف نکرده نگفته نوید دو ماه دیگه کیه چشماش چه رنگیه قسم خورده دیگه شعر نگه
تو sms هاش خوندم شاید هم دیگه ......
دو ماه دیگه
اره واسه اولین بار فونتم عوض شد و رنگی نوشتم آخه دو ماه دیگه.........؟؟؟؟!!!!؟!!!؟؟؟?????!!!
اگر چه آسمانم جاریست
تو تماشا خواهی کرد
شنیده ایی غروب تماشاییست
عبور خواهی کرد
یک حادثه ی ساده بود
غروب یک احساس
دوباره تکراریست
منم همان که گفت دوستت دارم
نشنیدی می دانم
تار هنجره ی من زنگاریست
باید امروز می مردم
اما
چاره ای نیست می مانم
حالا که زنده ماندنم اجباریست
سلام دوستای خوب و گل و خوبببببببمو گلللللللللللللم
یه دوست جدیــــــــــــــــــــــــــــــد گیر اوردم به نام دامون دامون کتاب صوتی یدا می کنه و واسه دانلود رایگان واسه ماها میزاره
دستش درد نکنه خیلی دوست داشتنیه