|
شاید آندم که مرا عشق به افسار کشید مشرف قصه ی تلخ غم ایام نبود
|
من زنده بودم و چشمهایم نظاره می کردند
"خانم اینــجا نشــــستن کــه گناه نیست؟"
و چشمان دختـــری که استخاره می کردند
میروی و من می مـــانم و پاهای خسته ام
با تمآنینه نیمکــــت ها را شماره می کردند
نرو که در نبود تو چشـمهای هـــرزه ی من
غفلت صدوبیست وچهارهزار باره می کردند
نه دختـــرک ,پیامبــــــر که نیســـتی آخــــر
مگر پیامبران به گوش خود گوشواره میکردند؟
پلکهایم را می گشایم و دیگر نمی ترســـم
از چشمهایی که خواب مرا نظاره می کردند
سلام دوستای گلم
این آخرین شعرمه
تقدیم به (هر کی خوندو خوشش اومد و نظر داد و ....)