تبليغاتX
من منم خانه ام آن پایین تر -
شاید آندم که مرا عشق به افسار کشید مشرف قصه ی تلخ غم ایام نبود
پلکام سر می خـــوردند و گلایه می کردند

من زنده بودم و چشمهایم نظاره می کردند

"خانم اینــجا نشــــستن کــه گناه نیست؟"

و چشمان دختـــری که استخاره می کردند

میروی و من می مـــانم و پاهای خسته ام

با تمآنینه نیمکــــت ها را شماره می کردند

نرو که در نبود تو چشـمهای هـــرزه ی  من

غفلت صدوبیست وچهارهزار باره می کردند

نه دختـــرک ,پیامبــــــر که نیســـتی آخــــر

مگر پیامبران به گوش خود گوشواره میکردند؟

پلکهایم را می گشایم و دیگر نمی ترســـم

از چشمهایی که خواب مرا نظاره می کردند

سلام دوستای گلم

این آخرین شعرمه

تقدیم به (هر کی خوندو خوشش اومد و نظر داد و ....)

+ نوشته شده در  Sun 1 Nov 2009ساعت 15:1  توسط نوید شایان  |